خرید بک لینک

عباس...تو قمر بنی هاشمی.تو باید باشی و بتابی به شب های تاریک صفین....

اشکم امشب بیشتر از این دراومد که دیدم مراسم قمه زنی برگزار خواهد شد ظهر عاشورا...ای وای...هی وای...هیهات...درد داره ببینی با یک قضیه ی عمیق که فقط معرفت و عشق و مردانگیه چه میکنند...و تو نمیتونی کاری کنی...

حسین...پسر اسدالله را کشتند....چه مصیبتی بالاتر ازاین؟ مصیبت بالاتر رو امروز میبینم...

برچسب: یوم الاحساس کلام الناس,یوم الاحساس,نوحه یوم الاحساس, نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:28

دو روز دیگه انشاالله برمیگردم.وقتی ازم میپرسن دلت تنگ شده روم نمیشه بگم نه!چون شاید به نظربیاد چطور ممکنه کسی دلش تنگ نشه برای خانوادش!خب من خعلی زیاد،خعلی خعلی زیاد خانوادمو دوست دارم و درسخت ترین شرایط به خودم اثبات شده و خیالم راحته که اینکه دلتنگ نمیشم ربطی به علاقم نداره.فقط هیچ وقت تا به حال دلم برای کسی تنگ نشده.مگر یه مورد...پدربزرگم...دلم براش تنگ شده.اگر اون نبود نمیدونستم دلتنگی یعنی چی....حسرت دیدنش به دلم تا آخرعمرم میمونه....اسفند که دیدمش به خاطر حجم کلاسا و درسا دیگه نتونستم برم شهر پدریم دیدن پدربزرگم...گفتم خب آخرای شهریور میرم میبینمش.و

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:12

اینکه جناغ که بود و چه کرد وآیا اندام فوقانی از ترقوه شروع میشه یا از مفصل شانه نیاز به یه زمینه داره که مایی که دبیرستان ریاضی خوندیم نداریم! اونم من که اصلا تصوری از بدن و احشائش نداشتم و ندارم.البته کم کم دارم پیدا میکنم.اینکه دو واحد درسو در حد عالی بلد بشی(که قسمت اعظمش به گردن خودته)و درسایی که زمینشو از دبیرستان داری رو هم ایضا،کار جالبیه.یه جورایی محک زدنه.اینکه چقدر میتونی در زمینه ای که علاقه نداشتی و حالا" باید"به خوبی بهش مسلط بشی،توانایی داری.و همه ی اینها به این خاطر که به یه چیز دیگه علاقه داشتی و باید برای اینکه علاقت رو حفظ کنی یه چیز دیگ

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:12

گاهی گریه هایی هست که حال آدمو خوب میکنن.بعد از این دست گریه ها حالت بی نظیر میشه... گریه هایی از سر دلتنگی...ولی نه دلتنگی برای آدم های اطرافت...دلتنگی برای خوابی که آذر93دیدی و دلت نمیخواست بیدار بشی...خواب حرم امام حسین که تکرار نشد.امشب مصلی دانشگاه حالمو خوب کرد...خوب بودم.اما خوب معمولی.....ولی خب بعد از این همه مدت....امام حسین و حال خوب...خب خوب بودنش خیلی فرق داره.... والله که من عاشق چشمان تو هستم والله که تو باخبر ازاین دل زاری مهمان خیالم شده ای هر شب و هرشب .....

برچسب: شب و روزم رو ریتم تکراره,شب و روزم سیاه,شب و روزمو باهم یکی کردی,شب و روزمه,شب و روزمه رضا شیری,عشقت شب و روزمه,عشق شب و روزم رضا شیری,عشق شب و روزمه رضا شیری,عشق شب و روزمه,عشقت شب و روزم رضا شیری, نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 2:23

اف و لعنت بر دانشکده ی فیزیک!برای کلاس فیزیک رفتیم اونجا.از در ورودی که خواستیم وارد بشیم،آستین مانتوی من گیرکرد به در ورودی سالن و من رفتمو آستین مانتوم نیومد! :| و جررررر...یه زاویه ی قائمه روی آستین سمت راستم ایجاد شد!وقتی برگشتم خوابگاه خدا خدا میکردم بازارچه ی کوریدور ما باز باشه.و خداراشکر باز بود و یه راست رفتم سمت لباس فروشیش و یه ساق دست خریدم.هیچ وقت خوشم نمیومد از ساق دست.ولی چاره چی بود.مانتو نو بود.نه میشد انداختش نه میشد دوختش!فقط باید آستینارو بالامیزدم!و اون تیکه پارچه ی کوچیکی که همیشه تو لباسا به نظرم بی مصرف بود چون آستینامو بالا نمیزد

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 20:58

ماه محرمو همیشه دوست داشتم.صاحب ماه رو دوست دارم و از این ماه خاطرات خوبی دارم... چیزی که ناراحت کننده هست اما این هست که اونطور که باید درباره ی امام حسین صحبت نمیشه.نه نوحه ها به دل میشینه نه روضه ها(البته نه به طور مطلق)...گاهی هم برای اینکه گریه ها بیشتر بشه اغراق های بدی میکنن...لهوف رو دوسال پیش خوندم...انگار که کتاب تحریف شده باشه!البته یه قسمتای خیلی کوچیکیش...به هر حال امیدوارم بوی بهبود ز اوضاع مراسم محرم بیاید...

برچسب: این خبر را برسانید, نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 19:57

ساعت5صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.وقتی چشامو باز کردم اون بیت عنوانو تو ذهنم خیلی پر رنگ نبود ولی هی رفته رفته پر رنگ تر شد.بعد دیدم هوا کم کم داره روشن میشه،خب دیگه تلاشیم نکردم برای خوابیدن.(بیت و متن بسیبی ربطن.ولی اگه بخواید میشه ربطش داد.به هر حال کار نشد نداره) دیروز عصر داشتم به این فکر میکردم که خب بعضی عقاید برای یه مدت تو ذهن آدم خیلی قوی هستن و با اطمینان راجع بهشون حرف میزنی ولی مدت زمان خیییلی زیادی نمیگذره که میفهمی اونا واقعا کاربرد عملی ندارن تو جایی که داری زندگی میکنی.اعتراف به یه سری اشتباهات زیاد سخت نیست ولی اینکه اعتراف کنی فلان

برچسب: انا المسموم ماعندي ترياق ولا راقي,انا المسموم ما عندی,انا مسموم ما عندی,انا المسموم و ما عندی, نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 1:39

برای من: همیشه چهارخونه دوست داشتم و دارم.حال خیلی خوبی دارم با لباس های چهارخونه.به نظرم خیلی قشنگن.به خصوص که گاهی رنگ خونه ها به طرز ظریف و قشنگی کنار هم میشینن.بعداز منهدم شدن پیراهن چهارخونه آبیم،من تا چند روز دپرس بودم:| خب ناراحت بودم دیگه!لباس دوست داشتنیم بود!هنوز مثلش(تو همون مایه ها)پیدا نکردم:| چهارخونه های دیگمم هیچ کدوم آبی نبودن:( انگار تولید چهارخونه ی آبی متوقف شده بود!تا اینکه سر و کله ی یه توپ توپی آبی پیدا شد....اینم خوبه.ولی هیشکی اون نمیشه:( هنوز داغ اون از دلم نرفته بود که چهارخونه ی زردمو جلوم شرحه شرحه کردن!مامان میگفت اینو دیگه نمی

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 17:03


آرام و روان و نرم و سنجیده رود

ما ناله کنان و یار نشنیده رود

یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم

از دل نرود هر آنکه از دیده رود

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 17:03

یادداشت شماره 17: "پیپ،هیچ وقت از ظاهر چیزی قضاوت نکن.فقط وفتی مدرک و دلیل دیدی قبول کن.قانونی بهتر ازاین نداریم!" آرزوهای بزرگ-چارلز دیکنز اصولا و صدالبته ظاهرا،همه ی ماهم همیشه این حرفو قبول داریم و میگیم نباید زود نتیجه گیری و قضاوت کرد.ولی چند درصد به این اصل عمل میکنیم؟یه چیزی که هست اینه که از روی نوشته های یه فرد شخصیتش رو تو ذهنمون شکل میدیم و گاها قضاوت میکنیم و خلاصه اینکه اون کاری که نباید انجام بشه انجام میشه!به همین خاطره که بعضیا حتی دوست ندارن با اسم خودشون بنویسن و با یه اسم مستعار عجیب مینویسن و مینیمم اطلاعاتی از خودشون بروز میدن.که خب

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 17:03

یادداشت شماره 18: کتاب ادبیات ما همیشه سیاه بود.عین بخت یک سیاه بخت تمام عیار!باید با سرعت"بولت"مینوشتی تا شاید به خانم x(دبیر ادبیات و زبان فارسی4سالمان)میرسیدی!من قبل از اینکه شاگردشان بشوم،وصفشان را شنیده بودم،و مچ دست آماده کرده بودم برای ماراتن نوشتن!به همین خاطر بین هر سه کلاس فقط منو یک نفر دیگر بودیم که همیشه کتاب ادبیاتمان بعد از ساعت ادبیات کامل کامل بود و خب خیلی ها دلشان میخواست بعداز کلاس کتابم را مورد تهاجم قرار بدهند که خب چون اخلاقم دستشان بود از این کار "جددددا" خودداری میکردند. القصه،یک روز یکی از بچه های کلاس که از راهنمایی باهم همکلا

برچسب: داستان یک کتاب از زبان خودش,داستان یک کتاب,خلاصه داستان یک کتاب,یک داستان از کتاب کلیله و دمنه,یک داستان از کتاب راستان,یک داستان از کتاب مثنوی معنوی,یک داستان کوتاه از کتاب کلیله و دمنه,کتاب داستان یک شهر,کتاب داستان یک انسان واقعی,یک کتاب داستان کوتاه, نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 17:03

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 17:02

برای من...... :دلم گرفت دیشب.خب آدم ها همیشه یه جایی نیاز به گریه دارن....دیروز بعد از دوسال رفتم سر خاک پدربزرگم...29شهریور93بود که بعد از سال ها سه شبانه روز گریه میکردم...نه مداوم اما زیاد...هنوزم وقتی به یادش میفتم گریه میکنم...آدم وقتی خوب باشه فرقی نمیکنه عمرخودشو کرده باشه و مثلا93سالش باشه یا جوون باشه....خوب ها دلتنگی ابدی میارن...در مقابل گریه مغلوبت میکنن....و درعین حال فکرشون حالتونو خوب میکنه....دلم برات تنگ شده بابابزرگ....کاش بودی...کاش بودی....برام دعا کن....مثل همون وقتا که برای دعاکردن برای من یه ساعت قبل از نماز صبحت بیدار میشدی و نماز میخوندی و دعام می

برچسب: یادم تو را فراموش,یادم تورا فراموش یعنی چه,يادم تورا فراموش,یادم تو را در آغوش,رمان یادم تورا فراموش,یادم تو را فراموش 98ia,یادم تو را,یادم تو را فراموش نکرد,یادم تو را فراموش نودهشتیا,شعر یادم تورا فراموش, نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 17:02

گاهی به کلی همه ی معادلاتت بهم میخوره...امشب داشتم برای نوه ی خالم داستان درس خوندن خودم تو12سال مدرسه رو تعریف میکردم.یه جای نمودار این12سال مثل minنمودار sinشد....ولی طولی نکشید...که برگشت به جایی که باید میبود...الان نمیدونم دقیقا کجا هستم...خواستم اون همیشه تلاش کنه...پی علاقش بره...ولی خودم بدجوری رفتم تو فکر...فکر جایگاه نمودارم...کدوم نقطه ام....

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 17:02

صفحه بندی